تبليغاتX
پرسه در طاهرگوراب
شعرها و دست نوشته های من

انسان موجود عجيبي است اگر به او بگوييد در اسمان يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته : رنگي نشويد فورا انگشت خود را به نيمکت مي زند تا مطمين شود .

ترکه پتسروس فداکار رو با دهقان فداکار قاطی میکنه میره انگشت میکنه تو چشم راننده قطار

 ebraze eshghe ye lor be doost dokhtaresh: az eshghe to soozidom varjastomo goozidom vaghti ke tone didom raftom bochosom ridom

گفتم :بخواب ، خوابید
گفتم : وا کن ، وا کرد داشت درد میکشید معلوم بود خیلی سختشه وداره بهش فشار میاد،ولی تحمل میکنه ،وقتی کارم تموم شد داشت خون میومد معلوم بود ترسیده
.
.
آخه برای اولین بار بود که
.
.
.
.
.
دندون میکشی

ازدست من تااین دماغ راهی به جز انگشت نیس-:-دلخوش به دستمالم نکن هیچی مثه انگشت نیست

نوشته شده توسط محمدرضا بلبل پور در ساعت 12:17 | لینک  |