با باد سخن نمي گويم
خاك حرفم را نخواهد شنيد
آب صحبتم را به دريا خواهد برد
و در آنجا غرق خواهد شد
خورشيد كوچكتر از آنست
تاب تحمل شنيدن حرف مرا داشته باشد
فقط جمعه است كه مرا درك خواهد كرد:
« آي جمعه! غروب نكن تا بيايد.»
با تو ام اي طاهرگوراب ترا هيچ كس نشناخت
با آن همه زيبايي
با آن هم درختان سر سبز
با آن رودخانه ات
راستي اصلا كسي مي داند طاهرگوراب كجاست؟
حقيقتا غريب مانده اي؟
همچون چند قرن گذشته
قدمتت از رشت بيشتراست
از صومعه سرا بيشتر
اما همچنان غريبي.
دوست دارم روزي فرا برسد كه همه از زيبايي و آب و هواي آرامت سخن بگويند.
باشد، اكنون هيچ كس از تو نمي گويد، هيچ كس ترا نمي شناسد، ولي روزي فرا خواهد رسيد كه همه از تو خواهند گفت، مي دانم تا آن روز غريبي.
اما هر چه هم غريب باشي - هر چند من هيچ نيستم- اما بدان تا آخر عمر ترا از ياد نخواهم برد.
تو مامن آخر من خواهي بود.
به عشق تو اي طاهر گوراب
من پرنده
توقفس
تو نژادي از سنگ
و من از شيشه نازك
به نگاه تو شكستم
هیچ نمی دانم؟
اهل کجا هستم؟
همیشه غریب وتنها!!
تنها
وقتی که خودم را نمی بینم
دستهای نوازش گر ترا می جویم
به احساسات تو خیره می شوم
