مسئول فروش و منشي دفتر به همراه مدير شركتي براي ناهار به سمت غذاخوري قدم ميزدند... كه ناگاه يك چراغ جادو روي زمين پيدا كردند. غول چراغ جادو بيرون آمد و گفت: من براي هر كدام از شما يك آرزو برآورده مي كنم.
منشي جلو پريد و گفت: « اول من، اول من! من مي خوام توي يه جزيره ي شيك باشم، جزيره مال من باشه، يه قايق بادباني شيك داشته باشم، و هيچ غمي توي دنيا نداشته باشم...!» غول چراغ جادو فوتي كرد و منشي ناپديد شد و به آرزوش رسيد!
بعد مسئول فروش جلو پريد و گفت:« حالا من، حالا من! من مي خوام كنار ساحل لم بدم، يه خدمتكار شخصي و يه ويلا داشته باشم و تمام عمرم خوش باشم». غول چراغ جادو فوتي كرد، مسئول فروش هم ناپديد شد و به آرزويش رسيد!
غول چراغ جادو مي بيند كه مدير شركت آرام ايستاده است. خطاب به او مي گويد:« تو نمي خواي آرزو كني؟» مدير مي گويد:« چرا! آرزوي من اينه كه اون دونفر بعد از ناهار سر كارشون توي شركت حاضر باشن!»
نتيجه اخلاقي اينكه هميشه اجازه بده رئيست اول صحبت كنه!
زاهدي به پيرزن آسيابان گفت: گندم را آرد كن! وگرنه خرت را نفرين مي كنم تا به سنگ تبديل شود. پيرزن حاضرجواب، گفت: خر را رها كن، اگر راست مي گويي دعا كن تا گندمت آرد شود.
كشكول شيخ بهايي
