تبليغاتX
پرسه در طاهرگوراب
شعرها و دست نوشته های من

مسئول فروش و منشي دفتر به همراه مدير شركتي براي ناهار به سمت غذاخوري قدم ميزدند... كه ناگاه يك چراغ جادو روي زمين پيدا كردند. غول چراغ جادو بيرون آمد و گفت: من براي هر كدام از شما يك آرزو برآورده مي كنم.

منشي جلو پريد و گفت: « اول من، اول من! من مي خوام توي يه جزيره ي شيك باشم، جزيره مال من باشه، يه قايق بادباني شيك داشته باشم، و هيچ غمي توي دنيا نداشته باشم...!» غول چراغ جادو فوتي كرد و منشي ناپديد شد و به آرزوش رسيد!

بعد مسئول فروش جلو پريد و گفت:« حالا من، حالا من! من مي خوام كنار ساحل لم بدم، يه خدمتكار شخصي و يه ويلا داشته باشم و تمام عمرم خوش باشم». غول چراغ جادو فوتي كرد، مسئول فروش هم ناپديد شد و به آرزويش رسيد!

غول چراغ جادو مي بيند كه مدير شركت آرام ايستاده است. خطاب به او مي گويد:« تو نمي خواي آرزو كني؟» مدير مي گويد:« چرا! آرزوي من اينه كه اون دونفر بعد از ناهار سر كارشون توي شركت حاضر باشن!»

نتيجه اخلاقي اينكه هميشه اجازه بده رئيست اول صحبت كنه!

نوشته شده توسط محمدرضا بلبل پور در ساعت 18:7 | لینک  | 

زاهدي به پيرزن آسيابان گفت: گندم را آرد كن! وگرنه خرت را نفرين مي كنم تا به سنگ تبديل شود. پيرزن حاضرجواب، گفت: خر را رها كن، اگر راست مي گويي دعا كن تا گندمت آرد شود.

 كشكول شيخ بهايي

نوشته شده توسط محمدرضا بلبل پور در ساعت 17:51 | لینک  |