روايت كنند كه براي انوشيروان عادل، در شكارگاهي ، گوشت شكاري را كباب كردند؛ نمك در آنجا نبود، پس يكي از غلامان به روستايي رفت تا نمك بياورد.
انوشيروان به آن غلام گفت: نمك را به قيمت روزانه ( نه كمتر) خريداري كن، تا آيين نا درستي را بنيان نگذاري و روستا را خراب نگردد.
به انوشيروان گفتند: اندكي كمتر از قيمت خريدن چه آسيبي را مي رساند؟
انوشيروان پاسخ داد: بنياد ظلم در آغاز از اندك شروع مي شود و سپس به طور مكرر بر آن افزوده شده و زياد مي گردد.
روزي مجلسي از حكما با حضور كسري انوشيروان بر پا شد و اين سوال پيش آمد كه بزرگترين بدبختي كدام است؟ حكيمي يوناني گفت: كه به نظر من پيري و كودني است كه با فقر و استيصال جمع شده باشد. دانشمند هندي گفت: امراض جسم است كه به آلام روحي اضافه شده باشد. بزرگمهر گفت: من گمان مي كنم كه بدترين بدبختي براي آدمي آن است كه ببيند عمرش رو به اتمام است و كار نيكي نكرده است.
با باد سخن نمي گويم
خاك حرفم را نخواهد شنيد
آب صحبتم را به دريا خواهد برد
و در آنجا غرق خواهد شد
خورشيد كوچكتر از آنست
تاب تحمل شنيدن حرف مرا داشته باشد
فقط جمعه است كه مرا درك خواهد كرد:
« آي جمعه! غروب نكن تا بيايد.»
